طنزگونه های حقوقی

داستانک

حکایت پسر بچه و سگ

حکایت پسر بچه و سگ
مردی در راه بازگشت به خانه بود که در خیابان کودک فقیری را دید که غذایش را با سگی گرسنه  تقسیم میکند، نزدیک رفت و پرسید:
چرا غذایت را به این حیوان میدهی؟
کودک سگ را بوسید و گفت: این سگ نه خانه دارد، نه غذا، هیچکس را  هم ندارد، اگر من کمکش نکنم می میرد.
مرد گفت: سگِ بی خانمان در همه جا وجود دارد، آیا تو می توانی همه آنها را از مرگ نجات دهی؟ آیا تو می توانی جهان را تغییر دهی؟
پسر نگاهی به سگ کرد و گفت: کاری که من برای این سگ می کنم، تمام جهانش را تغییر می دهد.
نیازی نیست انسانِ بزرگی باشیم، انسان بودن، خود نهایتِ بزرگی است.
می توان ساده بود، ولی انسان بود. 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن